تبليغاتX
خاطرات با علیسان

خاطرات با علیسان

فکر می کنید ارین به خدا چی می گه؟

چقدر ساده میشه با خدا درد و دل کرد . چقدر معصومانه ، دعایی به دور از مصلحت اندیشی ، دعایی نه به خاطر معامله با خدا .....

ابن دعاها مربوط به بچه های کوچیک مسیحی با خدا ست . راستش وقتی خودم این دعای بچه ها رو خوندم خیلی برام جالب بود .
البته چند تاش خیلی با مزه اس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

شکر خدا

 

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ ، وَ الآْخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ

و ۳ سال پیش در چنین روز مبارکی و در چنین ساعتی بعد از اذان ظهر به اغوشم امدی خدایا تو را سپاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولد مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

علیسان و baby tv

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

لحظه ای غافل نیستم از یاد تو صد مبارک باشد این میلاد تو

 

پسرم فردا تفلد توئه؟؟؟؟
ايشاا... جشن عروسيت رو هم همينجا بگيريم

در نهج‏البلاغه آمده است که: "در حضور امام علی علیه‏السلام مردی به دیگری تولد پسرش را این چنین تبریک گفت: "گوارایت باد رزمجویی سوارکار!" آن حضرت از نوع تبریک گفتن او نهی نمود و تبریک گفتنی این چنین رابه او توصیه نمود:" امید که بخشنده‏اش را سپاسگزار باشی و این عطیه الهی مبارکت باد، او به رشد دلپذیر برسد و تو نیز از نیکی و خیرش بهره‏مند شوی."

توجه توجه ما فردا جشن نداریم انشالله هفته اینده با عکسای قشنگ از تولد میام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

کارت تولد های علیسان

کارت تولد علیسان از طرف ارین

http://www.123greetings.com/send/view/06702509102624034736

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

معلم زبان

من بالاخره برا علیسان معلم خصوصی از کانون زبان گرفتم. دیروز اولین جلسه اش بود. از کتاب tiny talk درس میده . خانم معلمش خیلی پرشور و باحاله.

بعد از رفتنش علیسان خوابید و وقتی بیدار شد گفت. امروز رفتم مدرسه خسته شدم.

بمیرم برات چه زود خسته می شی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

مدرسه زبان

دیروز علیسانو بردم مدرسه زبان اسپین برای تعیین سطح.

معلمشون mrs.colorine mansell بود علیسان فوری رفت پیشش نشست. اون ازش به انگلیسی میپرسید مثلا اسمت چیه ؟ این چیه؟ چه رنگیه؟ چند تاست؟

علیسانم به فارسی و گاهی انگلیسی جواب می داد. ولی جالب اینجاست که مثل لهجه معلمش که واقعا حرف نداشت جواب می داد. حسن مربی های native اینه دیگه. بچه با لهجه درست یاد میگیره. علیسان سطح ۲ تعیین شد.

ولی متاسفانه خیلی برامون دوره. از دانشگاه تهران تا باغ فردوس۴۰ دقیقه طول کشید.

علیسان خیلی خوشش اومده بود. ولی تا اومد ماشین از خستگی خوابید و فاز دومشم وقتی رسیدیم خونه خوابید.اونم با این شکل خوابیدن......

 اگه بره مدرسه فکر کنم ۳ روز بخوابه.

فردا میرم مدرسه زبان سعادت اباد ببینم اونجا چطوره ولی مربیشون native نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

علیسان و تمیز کردن ابروهاش

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  | 

داستان جالب

مزرعه سیب زمینی" 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود.
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود.
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:

"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. 
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر"

 پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: 
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."

۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند 
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : "پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم. "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط مامان علیسان  |