فکر می کنید ارین به خدا چی می گه؟
ابن دعاها مربوط به بچه های کوچیک مسیحی با خدا ست . راستش وقتی خودم این دعای بچه ها رو خوندم خیلی برام جالب بود .
البته چند تاش خیلی با مزه اس
ادامه مطلب
ابن دعاها مربوط به بچه های کوچیک مسیحی با خدا ست . راستش وقتی خودم این دعای بچه ها رو خوندم خیلی برام جالب بود .
البته چند تاش خیلی با مزه اس
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ ، وَ الآْخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ
و ۳ سال پیش در چنین روز مبارکی و در چنین ساعتی بعد از اذان ظهر به اغوشم امدی خدایا تو را سپاس


پسرم فردا تفلد توئه؟؟؟؟
ايشاا... جشن عروسيت رو هم همينجا بگيريم
در نهجالبلاغه آمده است که: "در حضور امام علی علیهالسلام مردی به دیگری تولد پسرش را این چنین تبریک گفت: "گوارایت باد رزمجویی سوارکار!" آن حضرت از نوع تبریک گفتن او نهی نمود و تبریک گفتنی این چنین رابه او توصیه نمود:" امید که بخشندهاش را سپاسگزار باشی و این عطیه الهی مبارکت باد، او به رشد دلپذیر برسد و تو نیز از نیکی و خیرش بهرهمند شوی."
توجه توجه ما فردا جشن نداریم انشالله هفته اینده با عکسای قشنگ از تولد میام.
بعد از رفتنش علیسان خوابید و وقتی بیدار شد گفت. امروز رفتم مدرسه خسته شدم.
بمیرم برات چه زود خسته می شی![]()
معلمشون mrs.colorine mansell بود علیسان فوری رفت پیشش نشست. اون ازش به انگلیسی میپرسید مثلا اسمت چیه ؟ این چیه؟ چه رنگیه؟ چند تاست؟
علیسانم به فارسی و گاهی انگلیسی جواب می داد. ولی جالب اینجاست که مثل لهجه معلمش که واقعا حرف نداشت جواب می داد. حسن مربی های native اینه دیگه. بچه با لهجه درست یاد میگیره. علیسان سطح ۲ تعیین شد.
ولی متاسفانه خیلی برامون دوره. از دانشگاه تهران تا باغ فردوس۴۰ دقیقه طول کشید.
علیسان خیلی خوشش اومده بود. ولی تا اومد ماشین از خستگی خوابید و فاز دومشم وقتی رسیدیم خونه خوابید.اونم با این شکل خوابیدن......

اگه بره مدرسه فکر کنم ۳ روز بخوابه.
فردا میرم مدرسه زبان سعادت اباد ببینم اونجا چطوره ولی مربیشون native نیست.

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود.
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود.
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم.
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر"
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد:
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : "پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم. "